![]() |
![]() |
|
| خرمگس |
|
دوستان من هستند جاودان ،یادگاران من هستند. اشارتی ،دورهای دور را کنار زد راه ها کوتاه شد شبانه ای چه دل انگیز . چمن های سوخته از آفتاب،آرامگاه این بیقرار دل شد شبانه ای چه دل انگیز. دو روزی به حسرت گذشت دوباره گرد هم آمدند جاودان یادگاران من. دلهای صبور ،خستگی را به جان خریدند تا بگویم از ناگفته های سالیان دراز. چای،قهوه و سیگار بهانه ای شد برای به شهادت گرفتن کارون که اینهمه را نه گمانم بتواند درون خود نیز جای دهد که بس بزرگ بود این بزم صداقت وسخاوت. هستند جاودان یادگاران من . و اکنون بار غمم افزون کرده دوریشان،باشند تا باشم. ماه تی تی،امین،ساعی،ایمان،مهدی و محمد هر لحظه در انتظار دو باره دیدنتان خواهم بود.امید که لایق داشتن شما باشم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 20:58 توسط خرمگس |
|
|
آرزویی خفته من و خاکستر و یک جرعه چای اندکی دود و کمی بوی هراس دغدغه،فکر و اندیشه یک روز محال آرزویی خفته وکنون گوشه یک اتاق تاریک نمور تکه عکسی کهنه و جهانی خالی ترس جاماندن از غافله شادیها دور ماندن زجهانی، که در آن می خواندم روزگاری،چو قناری سرمست بر سر پیکر درمانده خاموش و خراب از خودم می پرسم چه شد آن شور و هیاهوی دلم که جهان می لرزاند چه شد آن شوق غریب که به من جان می داد آنچه مانده است کم ار هست ،کمی نیست آنچه مانده است ز من اندکی دود و کمی بوی هراس آرزویی خفته |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 21:42 توسط خرمگس |
|
|
صلیب
صلیب و مرهم کنار هم نهاده اند و صلیب می کشند. آواز داد می دهند و تن ریشه ریشه شده اش را زنار می مالند دریغا مرهمی. صلیب و مرهم کنار هم نهاده اند و صلیب می کشند. هیاهوی سخاوت جان بخشیدن است این مکاره بازار طفیلی مالک غرقه به خون و آلوده به چرک و پلیدی است این تحفه نمناک پوسیده در حیرتم از دوام این ذات کثیف. مدعی گذشتند و وارثان شامخ ولایت ،این جلادان نوحه سرای پر وقاحت. مردگانند انسان،در این شرمسار خانه پر وحشت روزش همه تاریک و شبانش حسرت.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 20:26 توسط خرمگس |
|
|
من
روزگاران بر خلاف آرزوهایم گذشت هرچه بود اندوه عمری کش گذشت هستی ام سردابه ای شد بس نمور شد تهی از ذره های کور نور هستی ام آلوده شدبا جام زهر شد تهی از میگساری های دهر من خراب آباد ویران خودم من تلاش بی سرانجام خدا شاید شدم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 19:55 توسط خرمگس |
|
|
به تو
اگر رفتم مرا ببخش جایگاهم اینجا نبوده شاید از روزگارانی غریب گاهی احساس می کنم صدایی از اعماق وجودم می شنوم از همانجایی شاید که ذات من نطفه در آن بسته است پیغامی دارم خموش و بی هیچ صدای اعتراضی از آن گوشه دور افتاده ،من آرام آرام ذوب شده در صدای پیغام راهی می شوم راهی جایی که نشان من آنجا گم شده شاید با تکه پاره های خودم بر کاغذی می نویسم اگر رفتم مرا ببخش جایگاهم اینجا نبوده شاید از روزگارانی قدیم شاید خوانده شود روزی اما چه بی حاصل حسرتهایم حسرت دوست داشتن هایم حسرت خود خواسته زیستنم حسرت آرامش هرگز نداشته ام را آرام آرام کوله باری می کنم سنگین و بر دوش کشان راهی عمق صدا می شوم امیدی به بازگشت ندارم هرچند شاید...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 21:23 توسط خرمگس |
|
|
ندای دل
نقاش دلم ،چهره بیداد کشید چون پرده درآمد،همه جامه بردرید بی رنگ شد آن سیاهی چشم رفیق چون خاطره شد هرآنچه او از تو بدید او رفت و به زاریش کسان ماتم و داغ سنگینی کوهی که تنم بار کشید آوخ که از این شبان پر ظلمت و کور ظاهر که نشد ،نشانی از صبح سپید بس رنگ کشیدیم بر این پرده دید بس رنج ببردیم که تا دل نرمید آشفته ز کرکسان خونخوار دغل آزرده ز کفتار پسین خوار پلید پایی که در این راه نهادیم خلید دستی که بر این پرده کشیدیم برید آه ای همه بندگان ایمان پلید من می کشم این پرده که بازش بدرید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 18:48 توسط خرمگس |
|
|
زیستن
واژگان تلخ و غم انگیزند نشانی هم ز مجنونها زشیرین و ز فرهاد و ز لیلی ها نمی بینم اگر هم هست،شاید ز تکرار غم و اندوه این شبها به کنجی،گوشه ای تنها روان هستند. و این احساس بیچاره چه اندازه حقیر و محو و هم تنها شده و من اینگونه می زیم هنوز و هر شب و هر روز. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 18:55 توسط خرمگس |
|
|
ریا
بزن مطرب،نوای نی که با نی،سر گرانی شد بده ساغی،ز ساغر می که می ،راز معانی شد از این دسته، وزان دولت نظربازی،عیانی شد زصحبتهای بی پایه نصیحت،لنترانی شد همه دستور و آئینها فدای تکه نانی شد ز مکر و حیله وتزویر دگر آوا،فغانی شد فقط دوز و دغل مانده که وقت نکته دانی،شد مرا اکنون کدامین ره نشانی از ،نشانی شد که با آن،رهنما سازم دلم،کو تشنه جانی شد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 20:59 توسط خرمگس |
|
|
گریز
من از این نگاه خسته دل پیر سر شکسته من از این امید واهی به سراب پر سیاهی همه عمر رفته از دست ز سبو که سخت بشکست ز جهان پر هیاهو به دو چشم تنگ آهو! ز اصیل سر راهی ز خیال سست و واهی ز جمال خوبرویان ز فروغ بی فروغان و از این همه سیاهی به نشانه تباهی بگریزم و بدانم که در این جهان نمانم مگر آنکه عشق آید و از آسمان ،خدا در آید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 20:26 توسط خرمگس |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:54 توسط خرمگس |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گر بدینسان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
گر بدینسان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک |
| پیوندهای روزانه |
|
لنگه به لنگه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 |
|
RSS
|